مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

255

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كه ملك اين شهر با تو چه خواهد كرد . ملك‌زادهء سياح گفت : پس از آن‌كه من جامهء خود بگيرم ، هرچه خواهى با من بكن . چون ملك اين سخن ازو بشنيد ، در خشم شد و گفت : اى نادان ، ما جامهء ترا بكنديم كه تو ذليل و خوار باشى . اكنون كه چنين سخنان از تو شنيدم ، روان از تنت بدر آوردم . آنگاه ملك فرمود كه او را در زندان كنند . چون ملكزاده بزندان اندر شد ، از جوابى كه داده بود ، پشيمان گشت و خود را سرزنش كرد كه : چرا آن جواب ترك نكردم و خود را بورطهء هلاكت انداختم ؟ پس چون از شب نيمى برفت ، بر پاى خاسته ، نمازى مطول بجا آورد و گفت : بارخدايا ، تو عادل و حكيمى . حالت من نيك ميدانى . من بندهء مظلوم توام . از رحمت بىمنتهاى تو مسئلت ميكنم كه مرا از دست اين ملك ستمكار خلاص كنى و او را بسخط خويش گرفتار گردانى . كه تو از ظلم ظالمان غافل نيستى . اگر ميدانى كه او به من ستم كرده ، او را بمحنتها گرفتار كن . از آن‌كه حكمهاى تو محض عدل است و تو پناه ستم كشانى . چون زندانبان ، مناجات آن مسكين بشنيد ، بهراس اندر شد . در آن حال ، آتشى در قصر افروخته شد و آنچه در قصر بود ، بسوخت و بجز زندانبان و ملك‌زادهء سياح ، كسى خلاص نشد . آنگاه ملك‌زاده سياح از زندان بدر آمده ، با زندانبان از شهر بيرون گشتند و همىرفتند تا به شهر ديگر برسيدند . و اما شهر ملك ستمكار بسبب ستمهاى آن ملك بسوخت . و اكنون اى ملك نيك‌بخت ، ما در هرصبح و شام ترا دعا كنيم و شكر خداى تعالى را بسبب عدل و حسن اخلاق تو بجاى آوريم . و ما بسبب اينكه تو فرزند نداشتى ، اندوه بىشمار و ملالت بسيار داشتيم و همىترسيديم كه پس از تو ديگرى بر ما پادشاه شود . منت خداى را كه از كرم خويش ما را بنواخت و اندوه از ما ببرد و از وجود اين پسر مبارك‌اثر ، خرسندى بما عطا فرمود . از خداى تعالى جلت عظمته مسئلت همىكنيم كه او را خلف صالح گرداند و عزت و سعادت بر وى روزى كند .